تبليغاتX
قحط عاطفه

هر چه مي‌كنم كه دل به تو بسپارم نمي‌شود.

امان از اين دل سركش! نمي‌خواهد به سويت بيايد، طاقتم را طاق كرده. روزي چون موم در دستانم رام و آرام بود، مي‌گريستم با كوچكترين رنجشي و مي‌خنديدم به آساني يك نگاه ساده. اما حالا از آن روزها جز خاطره‌اي دور نمانده است .

اي دگرگون کننده

دل من طبيعت آلوده‌اي شده است كه به نسيم مهرباني و لطف و عنایتت محتاج است!

ديگر نگاهم همه چيز را تك رنگ مي‌بيند، اما مي‌دانم كه دنيا را مي‌شود جور ديگري هم ديد. چشمهايم را بايد باران محبت زلالت شست و شو دهد.

يا مقلب القلوب و الابصار!

روز و شبم ديگر با هم تفاوتي ندارند. امروز مثل ديروز و فردا هم مثل امروز. يك ركود كشنده.

اي كه شب و روز به تدبيرت در چرخشند!

اين مرداب راكد، محتاج تلاطم امواج عشق توست. از او دريغ مدار!

يا مدبر اليل و النهار!

شرح دل بي‌رمقم را شنيدي، حالم را شناختي چه پيش از آنكه بگويم شناخته بودي.

نیازمند تحولم، اي دگرگون كننده!

به يمن این شبها، اين دل بيچاره را هم بربا!

يا محول الحول و الاحوال!

حول حالنا الي احسن الحال

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 21:9 توسط عاطفه خانوم |