رفتم که با خیال تو خود را ز پشت بام
اما، زمین برای پریدن نمانده بود
شب بود و ماه بود و نبودی و شب پره
در نور لاجوردی شب آرمیده بود
ساعت صلیب می شد و تنهایی ام بسیط
یکشب، نگاه من به نگاهی تکیده بود
یک خاطره؟ خیال؟ توهم؟ معامله؟
چشمت شراب شهد دلم را چشیده بود
تنها من و خیال تو و صحبت و کلام
تو، مثل کودکی که زبانت بریده بود
رفتم که با خیال تو خود را ز پشت بام