تبليغاتX
قحط عاطفه

رفتم که با خیال تو خود را ز پشت بام

اما، زمین برای پریدن نمانده بود

 

شب بود و ماه بود و نبودی و شب پره

در نور لاجوردی شب آرمیده بود

 

ساعت صلیب می شد و تنهایی ام بسیط

یکشب، نگاه من به نگاهی تکیده بود

 

یک خاطره؟ خیال؟ توهم؟ معامله؟

چشمت شراب شهد دلم را چشیده بود

 

تنها من و خیال تو و صحبت و کلام

تو، مثل کودکی که زبانت بریده بود

 

رفتم که با خیال تو خود را ز پشت بام

اما دریغ صبح دوباره دمیده بود 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 0:59 توسط عاطفه خانوم |