تبليغاتX
قحط عاطفه

 

ده، بيست، سي، ...

توي پالام، پولوم پي‌ليم تك آورده‌اي و بايد چشم بگذاري و حالا شروع كرده‌اي به شمردن. سهم اين تك آوردن براي همه مساوي است، مثل يك اتفاق، مثل عاشق شدن يك پسر هجده ساله!!! مثل شروع يك زندگي.

 

چهل، پنجاه، شصت، ...

چشم‌هايت را محكم بسته‌اي و مي‌شمري و به اين فكر مي‌كني كه چرا فقط تو بايد چشم‌هايت را ببندي. توي ذهنت تصور مي‌كني كه بچه‌ها هر كدام جايي را براي قايم شدن انتخاب كرده‌اند. آرزو مي‌كني كه اي كاش جاي آنها بودي. احساس مي‌كني از همان اول كه تك آورده‌اي، سوخته‌اي.

 

هفتاد، هشتاد، ...

قاعدتاً هر كسي بايد جايش را پيدا كرده باشد. اين را تو فكر مي‌كني ولي چشم‌هايت بسته‌اند. هر اتفاقي ممكن است پشت سرت بيفتد و تو نبايد چشم‌هايت را باز كني. اين قاعده‌ي بازي است، بازي كه تو از اولش سوخته‌اي.

 

نود، ...

از بس چشم‌هايت را محكم بسته‌اي، درد گرفته‌اند. آخرين شماره‌هاست. مي‌خواهي زودتر بازشان كني. همه جا را ببيني، آن طور كه هيچ ديواري مانع ديدنت نشود.

 

صد، ...

چشم باز مي‌كني و برمي‌گردي.

كسي ايستاده و نگاهت مي‌كند، يك نفر كه هيچ وقت نمي‌خواهد قاعده‌ي بازي را ياد بگيرد و تو يادت رفته كه نبايد بسوزي.

اما همه‌ي آنهايي كه قاعده‌ي بازي را رعايت كرده‌اند گوشه‌اي نشسته‌اند و به خاطر سوختن‌ات گريه مي‌كنند و يكي از همه بيشتر.

 

(تکراری بود!)

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 1:17 توسط عاطفه خانوم |