با اجازه از زمستان است
به آخر صفحه که برسی تازه شعر شروع می شود
حقیقتی بی بنیان است اینکه کفشهایت باید لنگه به لنگه نباشد
که از اضطراب کوچه به خیابان نریزی
که استمنا نکنی با دهان روزه
حقارت واژه ها عذابت می دهد ـ گردن ات را رگ به رگ می کند ـ
درک استقرار سیب بر شاخه!
از پله ها پائین بیا
دستانت را به من ببخش
سلولهای من رقص را دوست دارند
پیراهن اتو کشیده را دوست دارند
خط ریش را دوست دارند
دوست دارند از کوه که پائین می آیند
تو به انتظارشان ایستاده باشی
**
حقیقت همین تصویر مضمحل است
همین که خودکار خود به خود می رود تا آخر صفحه
و تو هیچ وقت دستخط خوبی نداشته ای ...
ای آفتاب وازده
ای اسارت انگشتهای به یازده نرسیده :
یک - دو - سه - چهار - پنج - شش - هفت - هشت - نه ... ده :
من به کدام شاخه آویزانم.
غزال طبع مرا باز رام می خواهند
به خيره زين لب دوشيزه کام می خواهند
دوباره کوبه به مصراع بيت بسته زنند
دوباره حلقه به گرد من شکسته زنند
دوباره وصف رخ ماه و بی قراری من
دوباره ذکر لب يار و رازداری من
قلم شکستن بغضش کلام می خواهد
غم آتش است،نه باد است ،جام می خواهد
از: نمی دانم