تبليغاتX
قحط عاطفه

خیلی وقتها مودب بوده ام، نمی دانم اما اینطور بزرگ شده ام، بزرگ شده بودم، شاید نه همان طوری بود که خودم می خواستم، اما می خواهم صریح باشم امروز. می خواهم از شهری بنویسم که همین روزها دارد انتظار مرا می کشد. خنده دار است این جمله کمی، انتظار مرا می کشد؟ انتظار می کشد که مرا بکشد شاید، انتظارش برای هرچه باشد سری با عشق و عاطفه ندارد به یقین.

از شهری که با امیدهای بزرگی که امروز خنده آورند برایم واردش شدم. از شهری که شب های احیا، آن موقع که هنوز دبیرستانی بودم، دعا می کردم دانشجویش شوم و امروز از اینکه دوباره قرار است اسیرش شوم، خیلی خوشحال نیستم.

هرچند گناه شهر نیست، این شهر و آن شهر ندارد که. آدم آدم است خیر سرش. هر قبرستانی که می خواهد باشد، زیاد فرقی ندارد. مهم انسانیتی است که ما مثلا آدم ها نداریم. به همین سادگی. حالا در شهر خودم که باشم، خاطرات و آدم ها و چیزهایی هستند که دل خوش می کنم بهشان. مثلا خاطره ی قدم زدن روی پل سفید در روزهای ابری جنوب روی کارون و خندیدن و شعر خواندن و نه چندان کودکانه دویدن. همین خاطرات ساده که گاهی آرزو می کنم همین ها هم نبودند و آن وقت راحت می گفتم که اهل هیچ کجای این خراب آبادم. نه جنوب نه شمال نه مرکز نه حتی آن طرف آبها که می گویند انسانیت پیداتر است و شاید بهتر باشد بگویم کمتر گم است. آن وقت سربلند نمی کردم و چشم بر پستی شهر خودم نمی بستم و با افتخار نمی گفتم از جنوب آمده ام، جنوبی ها چنان و چنین اند و شما نیستید. این کثافت کاری های شهر و دیار شماست. در جنوب از این خبرها نیست.در جنوب آدم ها آدم تراند. حتی اگر بودند، حتی اگر باشند.

نمی دانم. این روزها پاسخم برای همه چیز نمی دانم است. نمی دانم اما حداقل در این نزدیک بیست سالی که جنوب بوده ام ندیدم کسی خون بخورد. ندیدم جنوبی ها پوست بخراشند و خون بخورند. رسم شما است شاید. آدم های دیار نمی دانم کجا و نمی خواهم بدانم کجا. ندیدم به قول دوستی هلال ناخن بسوزانند و بوی گندش نعشه شان کند. ندیدم جنوبی ها لگد بزنند و هو بکشند و بخندند و اشک شمع بر پوست کسی آب کنند. رسم دیار شماست شاید، مثل جنوبی ها که رسم دارند مرغ و گاو و گوسفند قربانی کنند برای سلامتشان.

قرار است هم دیار شما شوم، باز. شاید ماجرای مار است و پونه. تقدیر است شاید. آمدن و ماندن در شهری که همیشه سایه ی هراسی همراهم می آید و صدای پایی از پشت سرم. نمی دانم اصلا چرا اینقدر همه چیز را به این شهر خراب شده ربط می دهم. خوب است گفتم خودم که ربطی به این شهر و آن شهر ندارد و صحبت از انسانیتی است که در آدم ها نیست. حالا هر کجا که هستند، باشند. نمی دانم اصلا این همه تعفن نوشتن دارد؟ این همه گند، این همه حیوانیت- که حیف حیوان ها- نمی نویسم چه شد. نمی نویسم چرا که چرایش را نمی دانم خودم هنوز. فقط گند بگیرند این کشور را. دولتش، دولت هر خری است باشد. گند بگیرند این مملکت را. که انسان و حیوانش فرقی ندارد. که کثافت می بارد از سر و روی ملتش. -هستند انسان های شریفی که کاری بشان ندارم- حوصله شنیدن نصیحت هم ندارم که همه را با یک چوب زدی. همه مثل هم اند. گند اند. فرقی نمی کند، رنگ و بویشان فرق می کند گاهی.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 3:14 توسط عاطفه خانوم |

فرمودند:

(کمی ریتمیک و قردار بخوانید)

پریوش غلط کرد، شوهر کرد

همه رو در به در کرد

.

.

.

*ایضا رفیق ما

**پیش به سوی دامغان

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 10:21 توسط عاطفه خانوم |