هیچ جا خونه ی خود آدم نمی شه، حتی خونه ی خود آدم!
معمولا اینطور شروع می شود:
سلام. خوبم، ملالی نیست جز دوری شما...
اما راستش این روزها خیلی هم ملال آور نیست برایم دوریتان، به جز وقتهایی که هوا شدیدا دونفره می شود که آنهم چاره دارد: یا در خانه بمانم و پنجره ها را ببندم و پرده ها را هم بکشم و فراموش کنم که بیرون چه خبر است، یا به روی خودم نیاورم و در خیال با خودم همراه شوم، بعد دو تایی حرف بزنیم و بخندیم و بدویم و لبوی داغ بخوریم (یادت هست با هم لبو خوردیم؟) و گاهی هم من لیز بخورم و زمین بیافتم و تو به من بخندی و من اخم کنم و بگویم : کوفت، به خودت بخند.
می گفتم، خوبم. راستش احساس بزرگ شدن هم دارم-از نوع مثبتش-. چرایش را نمی دانم، اما خوب است که این روزها خیلی در بند چه بگویم و چه نگویم و چرا بگویم و اگر بگویم چنان و چنین نیستم. چیزی از خیالم نمی گذرد که بر زبانم نیاید، حالا یا تنهایم و برای خودم می گویم یا کسی هست و به او. شاید هم از برکت های تکنولوژی است که بی آنکه مجبور باشی در چشم کسی زل بزنی و بگویی، می توانی در خیال در چشماش زل بزنی -و اگر لازم باشد چشمش را درآروری- و در حقیقت، راحت بگویی آنچه که باید.
این روزها عده ی کثیری به این اجماع رسیده اند که پر رو شده ام! دلیل این را هم نمی دانم، اما این مدلی خودم را بیشتر دوست دارم، یعنی حداقل برای خودم خیلی خواستنی تر شده ام - خواستنی بودم، دقت کنید گفتن خواستنی تر- آنقدر که وقتی در آینه کودک می شوم . . .
این را نوشتم که یادم باشد بیشتر هوای این زندگی را داشته باشم تا زندگی هم هوای مرا.
زندگی خوب است، این روزها. من هم خوبم، این روزها. همین کافی نیست؟