من از مردهایی که گریه نمی کنند می ترسم؛از آن هایی که قهقهه زدن بلد نیستند هم.
...شب هایی که ماه کامل است؛ فکر می کنم دارم از ته یک چاه سیاه و تاریک به دهانه ی چاه که خود ماه باشد نگاه می کنم. یعنی فکر می کنم شب نیست بلکه من ته یک چاهم و آن بیرون روز است. و بعد که این طور فکر می کنم؛ دائم خدا از خودم می پرسم من این ته چه کار می کنم و حالا چه طور باید خودم را برسانم آن بالا؟ این است که می ترسم بهش نگاه کنم و تا خوابم ببرد دلشوره دارم که مبادا برای همیشه این ته بمانم و هیچ وقت خدا نتوانم خودم را برسانم آن بالا...