تبليغاتX
قحط عاطفه

 

خواب دیدم مرده ای، مرده که نه به گمانم کشته بودندت. بد. همه سیاهپوش بودند اما من سفید پوشیده بودم و ارغوانی. شده بودم عروس تو. تو که حالا مرده بودی. مرده نه، کشته بودندت. بد. تو را کشته بودند اما زن ها کل می کشیدند، کل می کشیدند، کل می کشیدند، شاید برای من که عروست شده بودم.

خوب خاطرم هست که توی خواب بیشتر از بیداری دوستت داشتم. خیلی بیشتر. یعنی اینطور دوست داشتنی را تا حالا تجربه نکردام توی بیداری. تو مرده بودی. نه کشته بودندت. بد. با تو توی خاک خوابیدم. به اندازه ی همه وقت هایی که بغلم را می خواستی و نداشتی، بغل ات کردم. و به اندازه ی همه بوسه هایی که شاید تو هم در خواب دیده بودی، بوسیدمت. شاید به اندازه ی همه بیداری های بی آغوشمان. شب هم توی گورستان ماندم. درست روی گورت دراز کشیده بودم و با تو حرف می زدم. با تو حرف می زدم و با انگشت خط های نا مفهومی روی گورت می کشیدم. یادم هست با گریه فریاد می زدم که دو بار دلم را شکستی و من صد بار. و خوب یادم هست که آن دو بار را بخشیدم به گل های ارغوانی که برات آورده بودم. و می خواستم که تو هم ببخشی همه آن صد بار را. الان که بیدارم می بینم خیلی بیش تر از دو بار بود. خیلی بیشتر از صد بار بودم. اما برای هیچ کدام نمی خواهم ببخشی ام.

توی خواب انگار آدم ها دیوانه می شوند. من هم دیوانه شده بودم. فریاد می زدم و می خواستم با تو در خاک بمانم. نگذاشتند اما. فریاد زدم و می خواستم در خاک ات نکنند. نگذاشتند اما. فریاد می کشیدم و تمنا می کردم که دیرتر در خاک ات کنند. نگذاشتند اما. من سفید پوشیده بودم تو را هم سفید پوش کرده بودند. شال ارغوانی به سر داشتم و نداشتم، تو اما تنت کبود بود. کبود ارغوانی. می گفتند مرده ای. می دانستم اما وقتی خم شدم روی لب هات، نفس ات موهام را پریشان می کرد و خودت... دلم را.

بیدار شدم، چشم هام به اندازه ی همه بی آغوشی های مشترکمان باران باریده بود.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 22:9 توسط عاطفه خانوم |