تبليغاتX
قحط عاطفه
 

زمستون برای ماهیا خیلی سخت تره تا برا مرغابیا. تو رو به خدا مغزتو یه ذره به کار بنداز... اونا توی همون یخ صاحب مرده زندگی می کنن. اصلا طبیعتشون اینطوره. وقتی که یخ می زنن تا آخر زمستون همون طور سرجاشون می مونن...خیال نکن وقتی زمستون می آد ماهیا می میرن.

 

ناطور دشت. جی دی سلینجر

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 21:56 توسط عاطفه خانوم |


خاک بر سرت. دانشجویی و مثلا تحصیل کرده. کارشناسی ارشد می خوانی خیر سرت اما قد یک نخود عقل و شعور نداری. یعنی خدایی می خوام ببینم اگر یک نابینا ببینی، هرجا، توی دانشگاه یا هر قبرستان دیگری، عین بز توی چشم های نابیناش نگاه می کنی و می پرسی: ببخشید شما کوری؟! البته اینقدرها هم نمی شود ازت انتظار داشت. احتمالا خیلی هم اگر ادب به خرج بدهی می پرسی: به نظر کور می رسی؟ حالا واقعا کوری؟

احمقانه نیست؟ امروز توی راهرو دانشگاه دلم می خواست فکت را بازسازی کنم. آدم اهل دعوایی نیستم یعنی حتی اگر پای بحث و گفت و گو هم باشد، وقتی احساس کنم کار به کل کل کشیده و طرف نمی فهمدم، بی خیالش می شوم و می گویم: ok تو راست می گی. اما امروز جدا دلم می خواست فکت را منهدم کنم، بعد بیشتر دلم برای خودت سوخت که مثل انقلاب سه دهه از عمرت گذشته و هنوز شعوری چیزی نداری و این یعنی خیلی سه نقطه ای. خیلی.


مرده شور این وبلاگ رو ببرد که نمی شود توش راحت گفت. مرده شور تو را ببرد هم دانشکده ای خوش قد و بالا و چیز بلد که آدم رو به حالی می اندازی که دوست دارد هرچه فحش از بچگی ش شنیده از مغزش کپی پیست کند توی این وبلاگ. مرده شور من را ببرد که این روزها این طوری شده ام. این طوری  که تو توی چشم هام نگاه می کنی ازم می پرسی ...



+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 16:11 توسط عاطفه خانوم |

 

اینجا اهواز. و من بعد از گذروندن دو سه روز شلوغ، با تاخیر، اعلام می کنم که به با نفیسه و رز سیاه کلی بهم خوش گذشت و عمیقا تمایل دارم که این جور سه شنبه ها تکرار بشه، حتی اگه چهارشنبه اش یه کنفراس درسی حاضر نکرده داشته باشم و همون چهارشنبه هم بخوام برم اهواز و نرسیده برم آرایشگاه و بعد هم یه عروسی که ...

تازه به نفع شماها هم شد چون یه لیست حاضر کردم که در اولین فرصت می ذارم تو وبلاگ تا قرار شد بیاید خونه جدیدم، واسم بیارید که نفیسه بایه لیوان ناااااااااااااااااااااااز یه قلم از اون لیستو کم کرد.

تازه با رز سیاه هم کلی دوست شدم و همون جا قرار تولد و تئاتر و این حرفا رو واسه آینده نه چندان دور اوکی کردیم.

خلاصه اینکه من آمادگی خودم رو اعلام کردم. برای شنبه، یکشنبه، دوشنبه، سه شنبه و جمعه هایی که این مدلی بهم خوش بگذره و اصلا هم فکر نمی کنم که تکراری شدن، از مزه اش کم کنه چون شبیه باقالی پلوهای مامانم و نوچ نوچای بابا میمونه که بعد از این همه سال، هنوز شدیدا دلم می خوادشون.

*خدمت دوستای عزیزم هم عرض کنم که تا برگشتن من از هرگونه سورپریز، مهمونی، تولد، ازدواج، فارغ شدن و... پرهیز کنند، در غیر این صورت نویسنده این پست مسئولیتی نخواهد داشت، عواقب احتمالی به عهده برگزار کننده و شرکت کنندگان خواهد بود و مراسم انجام شده کان لم یکن تلقی خواهد شد!

فعلا همین.

 

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 16:8 توسط عاطفه خانوم |