<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>قحط عاطفه</title>
<link>http://atefekhanom.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 16 Nov 2009 18:25:33 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بعضی از اشخاص را نباید مسخره کرد، ولو اینکه حقشان باشد. دلشان می شکند.</title>
<link>http://atefekhanom.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زمستون برای ماهیا خیلی سخت تره تا برا مرغابیا. تو رو به خدا مغزتو یه ذره به کار بنداز... اونا توی همون یخ صاحب مرده زندگی می کنن. اصلا طبیعتشون اینطوره. وقتی که یخ می زنن تا آخر زمستون همون طور سرجاشون می مونن...خیال نکن وقتی زمستون می آد ماهیا می میرن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;EM&gt;ناطور دشت. جی دی سلینجر&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 18:25:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atefekhanom&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>atefekhanom</dc:creator>
<guid>http://atefekhanom.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حالا واقعا کوری؟</title>
<link>http://atefekhanom.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خاک بر سرت. دانشجویی و مثلا تحصیل کرده. کارشناسی ارشد می خوانی خیر سرت اما قد یک نخود عقل و شعور نداری. یعنی خدایی می خوام ببینم اگر یک نابینا ببینی، هرجا، توی دانشگاه یا هر قبرستان دیگری، عین بز توی چشم های نابیناش نگاه می کنی و می پرسی: ببخشید شما کوری؟! البته اینقدرها هم نمی شود ازت انتظار داشت. احتمالا خیلی هم اگر ادب به خرج بدهی می پرسی: به نظر کور می رسی؟ حالا واقعا کوری؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;احمقانه نیست؟ امروز توی راهرو دانشگاه دلم می خواست فکت را بازسازی کنم. آدم اهل دعوایی نیستم یعنی حتی اگر پای بحث و گفت و گو هم باشد، وقتی احساس کنم کار به کل کل کشیده و طرف نمی فهمدم، بی خیالش می شوم و می گویم: ok تو راست می گی. اما امروز جدا دلم می خواست فکت را منهدم کنم، بعد بیشتر دلم برای خودت سوخت که مثل انقلاب سه دهه از عمرت گذشته و هنوز شعوری چیزی نداری و این یعنی خیلی سه نقطه ای. خیلی.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مرده شور این وبلاگ رو ببرد که نمی شود توش راحت گفت. مرده شور تو را ببرد هم دانشکده ای خوش قد و بالا و چیز بلد که آدم رو به حالی می اندازی که دوست دارد هرچه فحش از بچگی ش شنیده از مغزش کپی پیست کند توی این وبلاگ. مرده شور من را ببرد که این روزها این طوری شده ام. این طوری  که تو توی چشم هام نگاه می کنی ازم می پرسی ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot;&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;/input&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 12:40:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atefekhanom&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>atefekhanom</dc:creator>
<guid>http://atefekhanom.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سه شنبه ای که گذشت</title>
<link>http://atefekhanom.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینجا اهواز. و من بعد از گذروندن دو سه روز شلوغ، با تاخیر، اعلام می کنم که به با &lt;A href=&quot;http://preciousbabe65.blogfa.com/post-235.aspx&quot; target=_blank&gt;نفیسه&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://adamak132.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;رز سیاه&lt;/A&gt; کلی بهم خوش گذشت و عمیقا تمایل دارم که این جور سه شنبه ها تکرار بشه، حتی اگه چهارشنبه اش یه کنفراس درسی حاضر نکرده داشته باشم و همون چهارشنبه هم بخوام برم اهواز و نرسیده برم آرایشگاه و بعد هم یه عروسی که ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تازه به نفع شماها هم شد چون یه لیست حاضر کردم که در اولین فرصت می ذارم تو وبلاگ تا قرار شد بیاید خونه جدیدم، واسم بیارید که نفیسه بایه لیوان ناااااااااااااااااااااااز یه قلم از اون لیستو کم کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تازه با رز سیاه هم کلی دوست شدم و همون جا قرار تولد و تئاتر و این حرفا رو واسه آینده نه چندان دور اوکی کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه اینکه من آمادگی خودم رو اعلام کردم. برای شنبه، یکشنبه، دوشنبه، سه شنبه و جمعه هایی که این مدلی بهم خوش بگذره و اصلا هم فکر نمی کنم که تکراری شدن، از مزه اش کم کنه چون شبیه باقالی پلوهای مامانم و نوچ نوچای بابا میمونه که بعد از این همه سال، هنوز شدیدا دلم می خوادشون.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*&lt;EM&gt;خدمت دوستای عزیزم هم عرض کنم که تا برگشتن من از هرگونه سورپریز، مهمونی، تولد، ازدواج، فارغ شدن و... پرهیز کنند، در غیر این صورت نویسنده این پست مسئولیتی نخواهد داشت، عواقب احتمالی به عهده برگزار کننده و شرکت کنندگان خواهد بود و مراسم انجام شده کان لم یکن تلقی خواهد شد!&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;فعلا همین.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 12:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atefekhanom&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>atefekhanom</dc:creator>
<guid>http://atefekhanom.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پشه </title>
<link>http://atefekhanom.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;u&gt;&lt;a href=&quot;http://wolfofdesert.persianblog.ir/post/189/&quot; title=&quot;آخرین پست گرگ بیابان&quot;&gt;آخرین پست &lt;/a&gt;&lt;/u&gt;گرگ بیابان برام غریبه نیست. دیشب وقت برگشتن به خونه، خسته و بی حوصله  و سه نقطه یه هو یادم اومد که می تونم به جای درآوردن کلید و چرخوندنش تو قفل بد قلق، فقط زنگ بزنم تا در واسم باز شه. و این، تو اون لحظه، خیلی حس خوبی بم داد.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;** یه پشه ی زشت کوچولو، به ظرافتی می تونه آدمو بیدار کنه و بیدار نگه داره که صد تا مرد نمی تونن!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot;&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;/input&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 06:13:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atefekhanom&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>atefekhanom</dc:creator>
<guid>http://atefekhanom.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسباب کشی</title>
<link>http://atefekhanom.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;من اساسا با اسباب کشی مشکل دارم. حالا
می خواد مجازی باشه یا حقیقی. اسباب کشی حقیقی که به همت شاعرمسلک و کلو و
دختر خاله و همسرش انجام شد. حالا مونده اسباب کشی مجازی که باید سر فرصت
یه فکری واسش کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیشب داشتم فکر می کردم به خونه ی جدیدم.
به اینکه چه اتفاقایی می تونسته این تو افتاده باشه. مثلا اینکه چه آدمایی
ممکنه واسه بار اول تو این خونه با هم بوده باشن و این سقف همیشه واسه شون
خاطره باشه. یا به اینکه ممکنه دو نفر دقیقا زیر همین سقف از هم متنفر شده
باشند و بای بای. یا اینکه مثلا اولین عشقشون رو اینجا جشن گرفته باشن.
اینکه چه دیالوگ هایی رد و بدل شده. فحش! عاشقانه! منطقی! مسخره یا هر چیز
دیگه ای. چه فیلم هایی دیدن تو این خونه، بعد از این فیلما وقتی حالشون یه
جوری شده شونه و بغلی داشتن واسه خودشون یا تنهایی گذروندنش. به قاب عکس
ها و تابلوهایی که ممکنه رو دیوار این خونه بوده باشن هم فکر کردم و به
اینکه باید یه فکری واسه دیوارای لخت اینجا کرد تا اینطوری شرمنده نشن
وقتی بشون زل می زنم. حتی به این فکر کردم که ممکنه یه آدم ... اینجا،
درست تو همین ظرفشویی دندونش رو مسواک کرده باشه و چندشم شد و پاشدم با
ضدعفونی افروز شستمش که خاطرم جمع شه. خلاصه اینکه کلی فکر اومد تو ذهنم.
به خونه ی خودم هم فکر کردم. خونه ی قبلیم. به اینکه کلی اولین بار داشتم
تو اون خونه. به خوبی ها و به بدی هایی که تجربه کردم و به خوبی هایی که
می تونستم تجربه کنم و نکردم و این حرفا.&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حالا حکایت این وبلاگ. فکر کن عاطفه
خانوم بلاگفا رو ببندم و برم تو یه سرویس دیگه. آخه کی می دونه چه کامنت
های خصوصی عاشقانه و فحش و این حرفا واسه من اومده اینجا. یا مثلا کی می
دونه که یه بار نادی با من تماس گرفت و گفت که امیرشون گفته یه کامنت بی
ادبانه -به معنی غیر اخلاقی مثلا- واسه من گذاشتن و بدوم پاکش کنم! کی می دونه چه پست هایی اینجا نوشته شده که هیچ وقت منتشر نشده! و از کلی از این حرفا.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اینه که می گم اساسا با اسباب کشی مشکل دارم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 04:12:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atefekhanom&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>atefekhanom</dc:creator>
<guid>http://atefekhanom.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Dance me to the children who are asking to be born</title>
<link>http://atefekhanom.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;
&lt;P align=baseline&gt;چه غلطا!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 12:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atefekhanom&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>atefekhanom</dc:creator>
<guid>http://atefekhanom.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوش به حالت. چه شغل خوبی داری</title>
<link>http://atefekhanom.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یک دوست پیدا کردم. یک آقای دوست داشتنی. با کلی کتاب دور و اطرافش. یه تیشرت سفید مهربون و موهایی که کم کم داشتن جو گندمی می شدن. البته مطمئنم که اون منو پیدا نکرد چون حتما خیلی آدمای مثل من رو هر روز می بینه. آدمای معمولی. با یه مانتو و مقنعه سورمه ای. اما من اصلا آدم های مثل اون رو هر روز نمی بینم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تو طبقه ی دوم یه پاساژ مخروبه. یه آقای مهربون که کلی از کتاب هایی که خوندم سوال کرد و کلی از کتاب هایی که خونده گفت و کلی هم از کتاب هایی که بهتره بخونم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از میلان کوندرا تا فروغ تا زولا تا ... واسم حرف زد. سوالای احمقانم رو با حوصله جواب می داد و گاهی یه خنده ی یه وری می یومد گوشه ی لبش که می فهمیدم خیلی حرفم ضایع بوده. بهش گفتم که رومن گاری رو خیلی دوست دارم و اون خوشش اومد و من خوشم اومد از خوش آمدش.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;گفت که تئاتر درس می ده و کتابش رو به من نشون داد. جالبه حتی کتاب های ارتباطاتی رشته من رو هم می شناخت و من کلی خوشم اومد. به من گفت بهتره اون قسمت هایی از کتاب رو که بهش گفتم دیوونه ام می کنه، بنویسم. تو یه دفتر مخصوص. گفتم بهش که زیرش با مدادهای رنگی خط می کشم و باز می خونم اما اون می گفت که نوشتن فرق داره، ذهن آدم رو درگیر می کنه و از این حرفا و و قتی بش گفتم شاید واسه اینه که چندتا حس رو همزمان درگیر می کنه بازم خوشش اومد و یه جوری که انگار ازم انتظار نداشته گفت: &lt;em&gt;آفریــــــن&lt;/em&gt;. و من باز خوشم اومد.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از گرون شدن کتاب ها براش گفتم و از اینکه خوش به حالش چه شغل خوبی داره. و اصلا راستش همه ی صحبت با این دیالوگ من که &lt;em&gt;خوش به حالتون چه شغل خوبی دارید،&lt;/em&gt; شروع شد. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;من یه دوست خوب پیدا کردم که اون منو هنوز پیدا نکرده.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 13:12:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atefekhanom&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>atefekhanom</dc:creator>
<guid>http://atefekhanom.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://atefekhanom.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳۶۸روز گذشت!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2009 11:53:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atefekhanom&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>atefekhanom</dc:creator>
<guid>http://atefekhanom.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخ از . . .</title>
<link>http://atefekhanom.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>   . . . بعضی حرف ها 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG alt=&quot;sad eyes never lies&quot; hspace=0 src=&quot;http://images.easyart.com/i/prints/rw/lg/6/0/Gavin-Penn-Crying-Ballerina-60563.jpg&quot; align=bottom border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2009 01:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atefekhanom&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>atefekhanom</dc:creator>
<guid>http://atefekhanom.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه قدر ما طفلکی شده ایم</title>
<link>http://atefekhanom.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیچاره ما&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مایی  که شاعرهامان هم منطقی اند!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2009 23:14:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atefekhanom&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>atefekhanom</dc:creator>
<guid>http://atefekhanom.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
